تبليغاتX
خاطرات نی نی رامونا
من دختر بدی شدم!

میدونید چرا؟

چون یاد جوونیام افتادمو کارای اون موقع رو تکرار كردم

اصلا بزار از اول بگم ! من عادت دارم مثل بچه های خوب شب ها زود می خوابم

البته من از بچه های خوب بهترم چون که بچه های خوب ساعت ۹ میخوابن 

 ولی من شب ها ساعت۸  . نیم ساعتی میشه که خوابیدم

حالا چرا من ديشب بد شدم! قضيه اينه كه من ديشب سر ساعت خوابيدم

 چون دندون ندارم مسواكم نزدم خيلي حال ميده

خلاصه مامان ساعت حدود ۱۲ بود كه با خستگي زياد اومد كه بخوابه

آخه من كه ميخوابم مامان فرصت ميكنه كه يه كم به خودشو كاراي خونه برسه

چشماش كه روي هم افتاد چشماي شما روز بد نبينه

من شروع كردم به گريه كردن

مامان فكر كرد من گشنه ام واسه همين توي تاريكي رفتو شير منو حاضر كرد

ولي من شير نخوردم

فقط گريه ميكردم. گلاب به روتون پوشكمو ديد ولي اونجام خبري نبود

هر چي فكر كرد دليلي پيدا نكرد.

دلم واسش ميسوخت بيچاره به زور چشماشو باز نگه داشته بود

خلاصه اين روند گريه كردن ما ادامه داشت تا ساعت ۵/۳ شب 

مامان منو برد كنار خودش يه كم اروم شدم و خوابم برد

ولي نيم ساعت نشد كه دو باره شروع كردم

خلاصه ادامه دادم تا حدود ساعت ۷ صبح.

 صبح انگار معجزه شد من شروع كردم به بازي و خنديدن

اين بود كه گفتم ياد جوونيام افتادم وقتي تازه به دنيا اومده بودم ا

 از اين اداها زياد داشتم .ولي حالا خيلي عجيب بود

اين شد كه من و مامانم تا صبح احيا داشتيم وبيدار بوديم

به نظر شما من دخمل بدي ام؟

+ نوشته شده در  86/06/19ساعت 11:17  توسط نی نی رامونا  | 

سلام من دوباره اومدم ببخشید که دیر شد

رفته بودم سفر  برای اولین بار رفته بودم به شمال

البته یه کمی اولین بارم نبود وقتی که مامانم پنج ماهه منو باردار بود رفته بودم

یادش بخیر مسافرتو زهر مارش کردم خیلی خوش گذشت

داشتم می گفتم رفتمو از نزدیک دریا و جنگل و دیدم

اولین بار که دریا رو دیدم پلک نزدم خیلی بزرگ بود تعجب کرده بودم 

فقط نگاه به دریا میکردم ولی خب دفعه های بعدی که رفتم دیگه عادی شده بود

کنار ساحل نشستم مامانم یه مایو خوشگل واسم خرید

که قرمزه با خرگوش های سفید کوچولو

منم نشستم کنار ساحل

ولی چون جنبه نداشتمو مشت مشت شن رونه دهنم میکردم

 دیگه نتونستم زیاد کنار دریا بشینم و مامانم یه زره دورتر نشوندم

ولی خوب اونجام بدک نبود.خلاصه خیلی خوش گذشت

راستی شما تا حالا این حالی شدید

من شدم خیلی سخته .یه بار مامانم منو اونجا گذاشت و

ولی خودش کنارم وایساد

 من دیگه برم بای بای

اینم منم منتظر غذا...من غذا میخوام!!!مامان!!! زود باش!!!

اینم حسن ختامش بود

+ نوشته شده در  86/06/17ساعت 23:46  توسط نی نی رامونا  | 

سلاممممممممممممممممممممممممم

من اومدم اومدم که بگم امروز یه اتفاق افتاد

چی؟ خب این که من از تخت افتادم!

نه زیاد خودتونو ناراحت نکنید فقط یه کم گریه کردم بعدشم مامانم

پستونک دهنم گذاشتو ساکت شدم

همش تقصیر مامان بود داشت تلفن حرف میزد

طبق معمول با خاله ساناز

منم نشسته بودم روی تختو بازی میکردم یه دفعه چشمتون روزه بد نبینه

که تعادلمو از دست دادمو افتادم روی تخت بعدش اومدم برگردم

 که دستمو از زیرم درارم که دوباره چشمتون روزه بد نبینه

دیدم بین زمین و آسمونم بعدشم گوم ...

بعدشم گریه شدید آخه دردم اومد ولی زود ساکت شدم 

ولی حقش بود یه ساعت گریه میکردم تا حال مامان جونم

 جا می اومد که دیگه منو تنها نزاره و بره تلفن حرف زدن

ولی جاتون خالی رنگش مثل گچ سفید شده بود

اینم خاطره امروز

تا خاطره بعد بای بای

+ نوشته شده در  86/06/04ساعت 1:53  توسط نی نی رامونا  | 

سلام       سلام       سلام

من دوباره اومدم با تاخیری حدود ۱۴ ماه

می دونم دل همه تون واسم تنگیده     

خبرای خوبی واسطون دارم

اولیش لینکه من اومدم             کجا؟           خوب معلومه"به دنیا"

دومیش اینکه حدس مامانو بابام درست بود

من یه دخمل ناز نایم

اسمم رامونا شد البته ثبت اجازه نداد اسمم توی شناسنامه رامونا باشه به همین خاطر اسمم رهاشد

ولی مامانم اینها رامونا صدام میکنن

الان آخرای هفت ماهگیمه

حالا دیگه واسه خودم خانومی شدم

جدید ترین کاری که یاد گرفتم اینه که بشینم خیلی ام از نشستن راضی ام آخه دیگه راحت میتونم با اسباب بازی هام بازی کنم

خیلی وقت بودکه این وبلاگ تعطیل بود

دوست مهربون مامان که خیلی دوسش دارم به مامانم این پیشنهادو داد که مامانم یعنی من بیامو اپ کنم

دست دوست مهربون مامانم "جادوگر شهر بز" در نکنه که این تنبل خانومو(مامانم)یه سیخونکه درستو حسابی زد

 در ضمن همین جوریم پستونک میخورم

من باید برم دوباره می یام  قول میدم

+ نوشته شده در  86/06/02ساعت 14:35  توسط نی نی رامونا  |