سلاممممممممممممممممممممممممم![]()
من اومدم اومدم که بگم امروز یه اتفاق افتاد![]()
چی؟ خب این که من از تخت افتادم!![]()
نه زیاد خودتونو ناراحت نکنید فقط یه کم گریه کردم
بعدشم مامانم
پستونک دهنم گذاشتو ساکت شدم
همش تقصیر مامان بود داشت تلفن حرف میزد
طبق معمول با خاله ساناز
منم نشسته بودم روی تختو بازی میکردم یه دفعه چشمتون روزه بد نبینه ![]()
که تعادلمو از دست دادمو افتادم
روی تخت بعدش اومدم برگردم
که دستمو از زیرم درارم که دوباره چشمتون روزه بد نبینه
دیدم بین زمین و آسمونم بعدشم گوم ...![]()
بعدشم گریه شدید آخه دردم اومد ولی زود ساکت شدم ![]()
ولی حقش بود
یه ساعت گریه میکردم تا حال مامان جونم
جا می اومد که دیگه منو تنها نزاره و بره تلفن حرف زدن
ولی جاتون خالی رنگش مثل گچ سفید شده بود
اینم خاطره امروز
تا خاطره بعد بای بای