!
میدونید چرا؟
چون یاد جوونیام افتادمو کارای اون موقع رو تکرار كردم
اصلا بزار از اول بگم !
من عادت دارم مثل بچه های خوب شب ها زود می خوابم
البته من از بچه های خوب بهترم
چون که بچه های خوب ساعت ۹ میخوابن
ولی من شب ها ساعت۸ . نیم ساعتی میشه که خوابیدم
حالا چرا من ديشب بد شدم!
قضيه اينه كه من ديشب سر ساعت خوابيدم
چون دندون ندارم مسواكم نزدم
خيلي حال ميده![]()
خلاصه مامان ساعت حدود ۱۲ بود كه با خستگي زياد اومد كه بخوابه
آخه من كه ميخوابم مامان فرصت ميكنه كه يه كم به خودشو
كاراي خونه برسه
چشماش كه روي هم افتاد
چشماي شما روز بد نبينه
من شروع كردم به گريه كردن
مامان فكر كرد
من گشنه ام واسه همين توي تاريكي رفتو شير منو حاضر كرد
ولي من شير نخوردم
فقط گريه ميكردم.
گلاب به روتون پوشكمو ديد ولي اونجام خبري نبود
هر چي فكر كرد دليلي پيدا نكرد.
دلم واسش ميسوخت بيچاره به زور چشماشو باز نگه داشته بود
خلاصه اين روند گريه كردن ما ادامه داشت
تا ساعت ۵/۳ شب
مامان منو برد كنار خودش يه كم اروم شدم و خوابم برد![]()
ولي نيم ساعت نشد كه دو باره شروع كردم![]()
خلاصه ادامه دادم تا حدود ساعت ۷ صبح.
صبح انگار معجزه شد من شروع كردم به بازي
و خنديدن![]()
اين بود كه گفتم ياد جوونيام افتادم وقتي تازه به دنيا اومده بودم ا![]()
از اين اداها زياد داشتم .ولي حالا خيلي عجيب بود![]()
اين شد كه من و مامانم تا صبح احيا داشتيم وبيدار بوديم
به نظر شما
من دخمل بدي ام؟